Friday, October 29, 2004

پایان ...

همه چیز دیگه تموم شد . همه چیز برای همه! دیگه هیچ کس اینجا نمیاد . پس خداحافظ


نوشته شده توسط: Rambod ساعت 10/29/2004 05:07:00 AM



Sunday, March 28, 2004



banner
(سالي كه نكوست از بهارش پيداست)
1ـامسال شب عيد بدترين و اعصاب خوردكن ترين شب عيدي بود كه تا الان داشتم.تا صبح نتونستم بخوابم و تمام شب و تو اتاقم راه رفتم و به خيلي مسائل فكر كردم.صبح روز عيد هم كه شد جاتون خالي تا موقع سال تحويل 60 بار بغض كردم و از اين 60 تا 20 بارش تركيد و خلاصه عيد و هم براي خودم هم براي خانوادم كوفت كردم و زهر مار هم بهكذا.خدا از باعث و باني هاش نگذره.ان شاءا... شامپو بره تو چشاشون
2ـببين آره با توام. با تو كه داري خودتو مي كشي كه منو از چشم يه بنده ي خدايي بندازي و براي اين كار از هيچ حرف و عملي دريغ نمي كني.بايد بهت بگم :خانم محترم من رو دماغ اين بنده خدا هم نيستم چه برسه به چشمش.داري تلاش بيهوده ميكني.البته بيشتر از اين هم ازت انتظاري نداشتم.نمي دونم از چي داري ميسوزي كه اين جوري داري عكس العمل نشون ميدي.مي دوني تا قبل از اينكه خيلي چيزها برام روشن بشه فكر مي كردم آدم قوي هستي ولي با اين كارات نشون دادي خيلي ضعيفي.آدم ضعيف هم ارزش جنگيدن نداره.براي همين ديگه كاري بهت ندارم.در ضمن دست از اين بازيهات بردار.حداقل براي من ديگه نقشه نكش چون يه جورايي دستت برام رو شده فيلمات و براي همون بنده خدا بازي كن.براي اون قابل باور تر تا براي من.
و اي كاش اون كسي كه منو بهش فروختي اين مسئله رو درك مي كرد كه:آدمي كه منو راحت بهت ميفروشه مطمئنا تو رو هم اگه پاش بيفته به من خواهد فروخت.چيزي كه عوض داره گله نداره.
ولي يه چيزي رو بايد اعتراف كنم و اون اينكه الحق اين بنده خدا رو خوب شناختي.فهميدي كه يه آدم ساده و زود باوره و ميشه با يه مشت حرف دروغ اعتمادش رو جلب كرد.ببين بهت حسودي مي كنم چون تو اونو خوب شناختي ولي من نه.فكر مي كنم لازمه تو تعريف شناختن هام يه تغييراتي بدم.
3ـحالا يه مطلب جالب: تو بعضي از گونه هاي پشه حشره نر حشره اي رو شكار مي كنه و براي پشه ماده مياره تا وقتي كه ماده مشغول خوردن شكاره آقاي پشه با اون جفت گيري كنه.تو گونه هاي پيشرفته تر پشه نر شكار خودشو درون پيله اي ابريشمي مي پيچه و به اين ترتيب خانم پشه وقت بيشتري براي غذا خوردن صرف مي كنه و در نتيجه پشه نر وقت بيشتري براي جفت گيري خواهد داشت!!!!! و تو گونه هاي خيلي پيشرفته تر حشره نر فقط يه گلوله ابريشمي خالي رو به ماده ميده.كه تو اين حالت پشه نر بدون صرف انرژي و هزينه با پشه ماده جفت گيري مي كنه !!!!!!!!!!!1و به عبارتي سر خانم پشه رو گول مي ماله.
قربون قدرت خدا اين جك و جونوراي نرش هر چي پيچيده تر ميشن بدجنس تر هم ميشن.نمونش اشرف مخلوقات.



بت خاموشي
كم كم با تمام وجود دارم مفهوم اين جمله رو درك ميكنم كه:اين دنيا پر از صداي حركت پاهاي آدم هايي ست كه همچنان كه تورا مي بوسند در ذهن خود طناب دار تورا مي بافند.


نوشته شده توسط: Rambod ساعت 3/28/2004 11:16:00 PM



Thursday, March 11, 2004



امروز داشتم يكي از آهنگ هاي قديمي رو گوش مي كردم.يه ترانه زيبا با صداي مازيار خدا بيامرز.بار اول كه گوش دادم زياد توجه ام رو جلب نكرد.دوباره گوش دادم.متوجه شدم عجب شعريه.در عين سادگي خيلي حرف تو خودش داشت.
عادت هم يه درديه مثه درداي ديگه
يه عذاب روحيه واسه فرداي ديگه
گاهي ام مسكني واسه تسكين درد
يه بهانه واسه ي سازش يك زن و مرد
من و تو هم درديم به هم عادت كرديم
اما من دوست ندارم زندگي با عادتو
من يه عمر عاشقم دوست دارم اصالتو
علت بودن تو با من از رو عادته
تو تظاهر مي كني عشق واست عبادته
من و تو هم درديم به هم عادت كرديم
نمي خوام هر جا ميري تو ازم حرف بزني
يا تظاهر بكني كه هنوزم با مني
قصد توهين ندارم تو شهامت نداري
واسه ي جدا شدن تو شجاعت نداري


بت خاموشي
حالا واقعا چند درصد از ماها بدون عادت و فارغ از روزمرگي با هم ارتباط داريم؟من فكر مي كنم خيلي هامون از روي وابستگي با هم ديگه رابطه داريم و چون وابستگي با خودش عادت رو به دنبال داره و عادت هم يه جور اعتياده و لازمه اعتياد تكراره اين ارتباطات تكرار ميشه.و متاسفانه تو اين شرايطه كه فكر مي كنيم دلبسته طرف مقابلمون شديم.در صورتي كه اين دلبستگي نيست اين فقط وابستگيه و خيلي راحت اسمشو مي ذاريم دوست داشتن.و چون خيلي سخته كه انسان عادت هاشو كنار بزاره و اگه يك روز اون كسي رو كه خواست نبينه از غصه دق مي كنه فكر مي كنه ديگه يك دل نه صد دل طرف مقابلشو دوست داره .و اين يعني عمق فاجعه .چون وقتي چشمامونو باز مي كنيم مي بينيم رسيديم به يه سراب يه جور دلخوشيه پوشالي و آخر ماجرا هم كه كاملا مشخص و واضحه .ولي بيا براي يك بار هم كه شده با خودمون و دلمون صادق باشيم و ببينيم اون كسي رو كه باهاش ارتباط داريم واقعا دوسش داريم يا فقط بهش عادت كرديم.بيا عادت هارو كنار بزاريم و بگرديم دنبال كسي كه دوسش داريم و دوستمون داره و با اين الكي خوش بودن ها حداقل به خودمون ظلم نكنيم.
هيچ وقت اين جمله دكتر شريعتي رو فراموش نمي كنم كه در مقايسه عشق و دوست داشتن به كار برده: عشق با دوري و نزديكي در نوسا ن است.اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود و اگر تماس دوام يابد به ابتزال ميكشد.و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند مي ماند.اما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست. دنيايش دنياي ديگريست.
دكتر معتقد بود دوست داشتن از عشق برتره.چيزي كه ما هميشه بر عكس فكر ميكنيم.


نوشته شده توسط: Rambod ساعت 3/11/2004 08:05:00 PM



Thursday, March 04, 2004

* نويسنده مهمان *

اول لازم مي دونم كه شهادت سرور و سالار شهيدان رو به همه دوستان تسليت بگم.
جونم براتون بگه از جريان بيرون انداختن ما از مسجد. من و چند تا از دوستام دفته بوديم مسجد .همه نشسته بودن و گريه مي كردن .ما هم همون بقل مقلا خودمونو جا داديمو نشستيم .گفتيم گوش كنيم حاج آقا چي مي فرمايند شايد از سر حرف هاي ايشون ما به عقل اومديمو به راه راست هدايت شديم. عجيب رفته بودم تو حرفاش تا اينكه شروع كرد به تعريف يه داستان.داستان اين بود:
آقا ما رفته بوديم به يكي از امام زاده هاي تبريز .همين طور كه داشتيم دعا مي كرديم يه دفعه چشممون افتاد به يه آقايي كه سر بچشو مي زد به به ميله هاي امام زاده و بعد در گوشش يه چيزي مي گفت ، باز دوباره مي زد. من رفتم از ايشون پرسيدم كه براي چي اين كار رو مي كنيد؟ -حالا همه دارن گريه مي كنن - ايشون هم جواب دادن كه سر بچم درد مي كرد، ميزدم به ميله بعد ازش مي پرسيدم خوب شد؟ مي گفت نه ، باز دوباره مي زدم.
اينو كه گفت ما زديم زير خنده چه خنده اي .همه هم داشتن با كمال بي توجه اي گريه مي كردن.آخه بابا چرت مي گفت .شما جاي ما بودين چيكار مي كردين؟
بعد از چند دقيقه صحبت كردن گفت مي خوام براتون از عظمت اسلام بگم.من به بچه ها گفتم بسه ديگه جدي شد.حاج آقا هم شروع كردن :
همان طور كه خودتون هم مي دونين كلمه محمد نقطه نداره ، علي هم همين طور ، فاطمه يه نقطه داره ، حسن يه نقطه داره ، حسين هم سه تا . در مجموع ميشه 5 تا نقطه .حالا ببينيد ، زينب به تنهايي 5 تا نقطه داره .يعني به تنهايي هر پنج تا اون ها رو حريفه .
ديگه نمي تونستيم خودمون رو كنترل كنيم و زديم زير خنده ، وسط 100 تا آدم كه همه گريه مي كردن.
چند لحظه بعد يه آقايي از اون گوشه اومد جلوي ما و گفت : ببخشيد شما اومدين اينجا چيكار؟
اين دوست خر ما هم سريع گفت : اومديم شام بخوريم . بدبخت اون مرد هم گفت بياييد دم در تا بهتون شام بدم. بعد هم چند تا ظرف يه بار مصرف آورد و به ما داد . ما هم گرفتيم و رفتيم .

حرف هاي نويسنده مهمان
در ابتدا جا داره كه از بت خاموشي تشكر كنم كه مطلب من رو بدون هيچ مشكلي تو وبلاگش قرار داد. سعي مي كنم اگه نوشته هاي ديگري هم داشتم به بت خاموشي بدم كه اگه صلاح دونست بزاره تو وبلاگش. تو رو به خدا ببينيد ، الكي الكي اسم ما رو گذاشتن نويسنده مهمان.


نوشته شده توسط: Rambod ساعت 3/04/2004 04:39:00 PM



Friday, February 20, 2004

آخرين حرف هاي آخرين بت

من مست و تو ديوانه
ما را كه برد به خانه
صد بار تو را گفتم
كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكي كس را
هشيار نمي بينم
هر يك بد تر از ديگر
شوريده و ديوانه
هر گوشه يكي مستي
دستي زده بر دستي
وان ساقي سر مستي
با ساغر شاهانه
اي لولي بر بط زن
تومست تري يا من
اي پيش تو چون مستي
افسون من افسانه
از خانه برون رفتم
مستي به پيش آمد
در هر نظرش مظمل
صد گلشن و كاشانه
چون كشتي بي لنگر
كج مي شد و مژ مي شد
وز حسرت او مرده
صد عاقل و فرزانه
گفتم كه رفيقي كن با من
كه من از خويشم
گفتا كه وي نشناسم
من خويش ز بيگانه
گفتم ز كجايي تو
تسخر زده و گفت اي جان
نيميم ز تركستان
نيميم ز پروانه
نيميم ز آب و گل
نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا
نيميم همه دردانه
من بي دل و دستانم
در خانه ي خمارم
يك سينه سخن دارم
زين شهر ز هميانه
تو وقت خراباتي
دخلت مي و خرجت مي
زين وقت به هوشياران مسپار يكي دانه

مولانا

* چند روزي هست كه چيزي ننوشتم و خيلي هم از اين قضيه ناراحتم. پس از كلي فكر كردن به نتايج جالبي رسيدم كه دوست دارم اين نتايج رو با دقت بخونيد .
1- همه ما وقتي مي خواستيم وبلاگ بزنيم با خودمون مي گفتيم خوب ما مي تونيم هر چي كه دلمون بخواد تو اين وبلاگ بنويسيم و امكان هم داره از هر گروه سني اون مطالب رو بخونن و لزومي هم نداره كسي سن ما رو بدونه.ولي من يكي از دلايل جدايي خيلي ها رو از اين وبلاگ ندونستن سن خودم مي دونم. بزاريد كامل توضيح بدم . من وقتي مي رم و وبلاگ هاي ديگران رو مي خونم و براشون كامنت مي زارم صاحب وبلاگ با خوندن كامنت هاي من و چند مطلب از وبلاگم در ذهن خودش تصويري از من تجسم مي كنه.فكر مي كنم در ذهن اون افراد من يك آدم 23 ساله هستم و از اين لحظه به بعد اون ها هر مطلبي از من مي خونن ( حالا تو هر كجا )با توجه به اون ذهنيت قبلي توقع هاشون هم از من بالا مي ره. در نتيجه اگه من يه متني يا كامنتي بزارم كه با اون ذهنيت دوستانم تفاوت داشته باشه يه سري مشكلات پيش مياد. من متولد 2 آذر 1367 هستم و امروز هم براي اولين بار مي خوام برم راي بدم .اين رو گفتم كه تصورات شما از خودم رو اصلاح كنم . خداحافظي يكي از مشكل ترين و سنگين ترين كلمات موجود در بين كلمات فارسي و حتي زبان هاي ديگر هست. من با ژون با تمامي زيبايي ها و خاطراتش خداحافظي مي كنم و ميسپارمش به بت خاموشي .بهتون قول ميدم كه بت خاموشي مي تونه اين وبلاگ رو يه خونه تكونيه حسابي بكونه چون هم از نظر سني و هم از نظر افكار با خيلي از شما ها شباهت داره. خيلي دوست داشتم كه لينك هاي اين كنار رو هم بردارم و تمامي اين دوستان رو يكي يكي از ياد ببرم و به دنبال دوستان جديدي بگردم كه از همه نظر مثل خودم باشن ولي ديدم حالا كه ژون براي من نيست بهتر صاحب جديد وبلاگ يعني بت خاموشي خودش تصميم گيرنده باشه.شايد بتونه با تمامي اين دوستان به راحتي و بدون هيچ مشكلي ارتباط برقرار كنه . من هم دارم روي يك وبلاگ جديد كار مي كنم و مي خوام دست رنج كار خودم رو خودم بخورم (نقطه چين و...).انشاالله به زودي حاضر خواهد شد . رو اين وبلاگ به طور شبانه روز داره كار ميشه و اميد ميره كه با همياري شما و بقيه وبلاگ نويس ها به جاهايي كه حقش هست برسه.


آخرين حرف هاي آخرين بت
روز هاي جالبي رو با اين وبلاگ پشت سر گذاشتم .چقدر اين ارداويراف رو اذيت كردم (خيلي شرمنده ام ) . از دوست خوبم آقاي گلچين هم تشكر مي كنم كه تو انتخاب اسم اين وبلاگ خيلي به من كمك كردن .تشكر مي كنم از مهدي شريفي كه به من اجازه داد از شعر هاي قشنگش هر جا كه دلم خواست استفاده كنم ( روز يك شنبه كاست 5 عليرضا عصار هم مياد كه تمامي شعر هاي اين كاست رو مهدي شريفي گفته . تعجب نكنين كه چرا با اين سرعت كاست بعدي داره مياد . اين آلبوم حدود 2 سال هست كه قرار وارد بازار بشه كه البته با مشكلاتي همراه بود )
اولين متن وبلاگ رو با يك شعر از مهدي شروع كردم و مي خوام آخرين مطلب خودم رو هم با شعر اون تمام كنم.به هر حال از همه تشكر مي كنم كه در تمام اين مدت همراه با من بودن و زير پر و بال من رو گرفتن كه تا حدودي شروع به حركت كنم.
.:: خداحافظ ::..

راه ما از شما جدا شده است
كرك وارونه پر بها شده است
از جراحت پريم يا مولا
خون دل مي خوريم يا مولا
چه قسم ها كه نا به جا خورديم
و نديديم از كجا خورديم
آن كه پايش به جبه جا مانده ست
چند ساليست كه بي عصا ماندست
از پس انداز چند ساله
فقط در كفش چند پينه جا ماندست
در همين شهر در ميان شما
يك نفر در معاش وا ماندست
چه قدر راه تا خدا ماندست؟
چه قدر راه؟!


نوشته شده توسط: Rambod ساعت 2/20/2004 10:38:00 AM



 
 
تماس با من
بت خاموشي

دوستان من


Template by
ARDAVIRAF



online